ارزوي دومت را بگو تا ان را برآورده كنم موش گفت من ميخواهم يك فيل بزرگ باشم فرشته عصاي خود را بيرون اورد ويك ورد خواند موش تبديل به يك فيل بزرگ شد موشه كه فيل ششده بود توي جنگل را ميرفت و ترس و لرزي نداشت همان طوركه را ميرفت ناگهان صدايي امد تق تق امد اين صدا محل نگذاشت ودوباره همان صدا را شنيد رفت كه ببيند صداي چيست ديد يك شكار چي زبر وزرنگ با تفنگ دارد اورا نشانه ميگيرد فيل از ترس كشته شدن پا به فرار گذاشت وخيلي ترسيده بود وفكر مي كرد موش شده ودنبال سوراخ موش ميگشت وحالا موشه پشيمون شده بود وميخواست دوباره موش بشه فرشته  دوباره امد وگفت ارزوي سومت را بگو تا انرا براورده كنم فرشته عصاي طلاي رنگش را بيرون اورد وردي خواند وبه موش تبديل شد وموش ديگر دوست نداشت يك شير بشه يا يك فيل ميخواست يك موش بشه يك موش زبر زرنگ مثل اولش بشه موشه كه موش شده بود از ترس خيس عرق شده بود زود از خواب پريد ديد كه صبح شده همه جا روشن شده هر چي بود خواب بود رويا بود خودش را در خونه ديد از پنجره بيرون را ديد گفت شير چيه فيل چيه موش بايد موش باشه//.................